تبليغاتX
 قاصدک
 

سفرنامه

                        

                         مسافر تهران 

 چند وقت پيش يك كتابي رو خواندم كه سفرنامه اي بود به نام مسافر تهران . گفتم شايد با معرفي اين كتاب  شما هم علاقمند به خواندن آن  بشويد .

مسافر تهران خواننده را با خود به مصر ، عدن و عراق مي برد تا سپس به خاك ايران پا نهد . در قاهره و بغداد چهره هاي نامور آن زمان را به خواننده مي شناساند ، و در ايران گوشه اي از مراسم  تاجگذاري رضا خان پهلوي را به او مي نماياند . اما ويژگي اين كتاب در اين است كه مسافر تهران زني است شاعر و رمانتيك كه بر سر راه خود به هر چيز و هر كس با كنجكاوي و با نگاه مردم شناسي و جامعه شناسي مي نگرد . سرزمين و مردم ايران را دوست مي دارد . زيبايي هاي سرزمين ما را مي ستايد ، خوبي ها و بدي هاي ايرانيان آن زمان را و فساد هاي دربار و دولت را از پرده برون مي ريزد .

اين كتاب خواننده اي را كه به زيبايي ها حساس است ، و روايت هاي دل انگيز دوران هاي گذشته  درباره ي زندگي انسان ها ، وصف طبيعت و رويدادهاي سفر را مي پسندد راضي خواهد كرد .  و چنين خواننده اي از همسفر شدن و همدلي با مسافر تهران شادمان خواهد شد .  

 

مسافر تهران ، ويتاسكويل وست ، ترجمه مهران توكلي ،  نشر ني ، چاپ اول 1383 تهران


 

نوشته شده توسط زینب قوامی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 6:15 موضوع | لینک ثابت


كفش...


روزي گاندي در حين سوار شدن به قطار يك لنگه كفشش درآمد و روي خط آهن افتاد. او به خاطر حركت قطار نتوانست پياده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندي با خونسردي لنگه ديگر كفشش را از پاي درآورد و آن را در مقابل ديدگان حيرت زده اطرافيان طوري به عقب پرتاب كرد كه نزديك لنگه كفش قبلي افتاد. يكي از همسفرانش علت امر را پرسيد. گاندي خنديد و در جواب گفت: مرد بينوائي كه لنگه كفش قبلي را پيدا كند، حالا مي تواند لنگه ديگر آن را نيز برداشته و از آن استفاده نمايد.


 

نوشته شده توسط زینب قوامی در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 1:17 موضوع | لینک ثابت


راسته که میگن هیچ کس نمی تونه جای مادر رو بگیره !!!

كمبود محبت مادري !!!


 

نوشته شده توسط زینب قوامی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت


مرداي آسموني ؟!

 

چند وقت پیش یه کتابی رو خوندم که بی مناسبت با این ایام هم نبود . کتاب خاطرات یه رزمنده بود ، که خاطرات زمان جنگ رو نوشته بود . قصه ی مردایی رو نوشته بود که دیگه الان وجود ندارند . کسایی که از جان و مالشون گذشتند که به اعتقاداتشون عمل کنند . مردایی که با شنیدن قطعنامه ۵۹۸ نه تنها خوشحال نشدن ، بلكه در هاي بهشت را بسته ديدن . اين قطعنامه بالهاي آنها رو چيد !

اين كتاب خيلي من رو به فكر فرو برد ، و برام يه  سوالي را به وجود آورده كه ذهنمو به خودش مشغول كرده .

 يعني اگه باز هم كشور ما تو يه همچين شرايطي قرار بگيره هستند مردايي كه آسموني باشند ؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط زینب قوامی در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت


چند جمله با خدا ...

                   گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …


                              گفتی: فانی قریب

 
                       .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.   

   

       گفتم : تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت

                                    نزدیک شم …

 
     گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر

                             من القول بالغدو و الأصال

 

     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع،

                   و با صدای  آهسته  یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.


 

نوشته شده توسط زینب قوامی در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت


معرفی کتاب

چند روز پيش كه داشتم تو شهر گشتي مي زدم ، چشمم خورد به بساط كتاب فروشي پيرمردي كه چند كتاب دست دوم رو گوشه پياده رو چيده بود كنجكاو شدم كه يه نگاهي بندازم از ميون اون كتابا اون كتابي رو كه مي خواستم پيدا نكردم . داشتم مي رفتم كه  فروشنده با سماجت ازم خواست يه كتاب ازش بخرم . هر چقدر من انكار كردم اون اصرار كرد و در آخر پيروز شد و يك كتاب رو به انتخاب خودش خريدم .

كتاب زنگار نوشته ي هربرلو پورريه ترجمه احمد شاملو . اول از خريدنش پشيمون شدم اما وقتي خوندمش احساس پشيموني نداشتم .

رمان زنگار داستان زندگي يك روزنامه نگار روشنفكر فرانسوي است كه به جبهه جنگ عليه آلمان نازي اعزام مي شود . او در يك بمباران هوايي همسر و فرزندانش رو از دست مي دهد و اين فقدان او را به چنان تباهي مي كشاند كه دچار سرخوردگي حاد رواني مي شود و عقده هاي دوران كودكي و نوجوانيش با شدت تمام جلوه گر مي شوند . زندگي را به حدي بيهوده مي بيند كه به يك روستاي گمنام مي رود و در آنجاست كه نقطه عطفي در زندگيش شكل مي گيرد ، به خود مي آيد و عشق به زندگي در او بيدار مي شود همان احساسي كه نويسنده نام " زنگار " را بر آن مي نهد  و مهمتر از آن عشق به فرانسه و مبارزه در آن در او بيدار مي شود .

هربرلو پورريه نويسنده اي دور بين است ، حادثه نمي آفريند بلكه انديشه هاي دروني انسان را با كلامي ژرف و پر معنا بيان مي كند ، دگرگوني هاي فكري و روحي او را – از سرخوردگي تا بازگشت به خود و واقعيت – تحليل مي كند . آنچه كه در اين روستاي گمنام براي قهرمان داستان روي مي دهد در واقع تمثيلي است از فرانسه دوپاره شده به دوگليستها و هواداران مارشال پتن . البته مترجم تواناي اين كتاب نيز در جذابيت  اين كتاب بي تأثير نبوده است .

شما هم اگر روزي چشمتون به بساط كتاب فروشي اي در گوشه خيابون افتاد و اگر اين كتاب رو ديديد پيشنهاد مي كنم كه حتما اين كتاب رو بخريد و از خوندنش لذت ببريد .

 


 

نوشته شده توسط زینب قوامی در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 16:55 موضوع | لینک ثابت


طنز ...

براي ديدن بقيه عكس ها به ادامه مطلب رجوع كنيد


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط زینب قوامی در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 16:59 موضوع | لینک ثابت


زنان سرپرست خانوار ( فقیرترین فقرا )

و در انتظار معجزه ،شبهاي خستگيشان نوميدانه و پر تفكر در انديشه فردايي نامعلوم در بستر بي خوابي صبح مي شود .از لحظه هاي عشق و خوشبختي چيز زيادي به خاطر نمي آورند تا آن را در آينده به عنوان تجربه اي خوشايند از زندگي مشترك ارزاني فرزندانشان كنند! زنان خود سرپرست با اكثر زنان هم سن و سال خود فرق دارند، دغدغه آنها مانند خيلي از هم جنسانشان بر سر آخرين مدل لباس ،آرايش ،سرويس جواهرات و برگزاري ميهماني هاي آنچناني نيست . دغدغه آنها معاش است و تلاش براي يك لقمه نان . دست هاي آنها پلي است بر مرداب فقر و تنگدستي تا خود و فرزندانشان را با عزت نفس از آن عبور دهند و در اين ميان حرمت خانه و كاشانه خود را  نيز پاس دارند.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط زینب قوامی در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت


فرهنگ استفاده از تلفن همراه

 

تصور کنيد داريد داخل بزرگراه رانندگي مي کنيد که يه دفعه يه تصادف وحشتناک جلوي شما رخ ميده. اولين کاري که مي کنيد چيه؟

خوب مسلمه سريع موبايلتون رو در مي آريد. که چه کار کنيد؟ زنگ بزنيد براي کمک؟ نه! که سريع چند تا عکس توپ و دست اول از صحنه بگيريد.

 

شما هم حتماً تا حالا با اين جور صحنه ها برخورد کرديد که به محض اينکه اتفاقي ميافته همه گوشي هاشون رو درميارن و شروع به عکسبرداري يا فيلمبرداري مي کنند.

عکس ها رو خودتون ببينيد و قضاوت کنيد.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط زینب قوامی در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 17:19 موضوع | لینک ثابت


از اون حرفا !

 

هر كس به چيزي تبديل مي شود كه به آن عشق مي ورزد .

اگر سنگي را دوست داشته باشد ، سنگ مي شود .

اگر هدفي را دوست داشته باشد ، به آن هدف تبديل مي شود .

اگر به فردي عشق بورزد آن فرد مي شود .                                                  

و اگر به خدا عشق بورزد خدايي مي شود .

اينك انتخاب با خود شماست ... !

 

" دكتر علي شريعتي "


 

نوشته شده توسط زینب قوامی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت


نامه ی دروغین ؟!!!

 

کمتر کسی پیدا میشه که نامه ی تاریخی

چارلي چاپلين به دخترش رو نخونده باشه.

نامه اي که درکشور ما سي سال دست

به دست چرخيد و من در مطالب قبلیم

به آن اشاره کرده بودم .

در مراسم رسمي و نيمه رسمي بارها و بارها

از پشت ميکروفن خونده شد ومردم کوچه و بازار باهر بار خوندن اون به لبخند

غمگين چاپلين فکر کردن که جهاني از معنا رو درخود داشت .

اگر بعد از اين همه سال بهتون بگن اين نامه جعلي است چي ميگين ؟؟!

لابد عصباني ميشيد و از سادگي خودتون خنده تون ميگيره .

حالا اگر بگن نويسنده واقعي اين نامه سي ساله که فريادميزنه اين نامه رو

من نوشتم نه چاپلين و کسي باور نميکنه چه حالي بهتون دست ميده ؟

فکر ميکنيد واقعيت داره ؟

خيلي ها مثل شما سي ساله به فرج ا... صبا نويسنده واقعي اين نامه

همينو ميگن : واقعيت نداره !!!!!

فرج ا... صبا نويسنده و روزنامه نگار کهنه کاري است .او سالها در عرصه

مطبوعات فعاليت داشته و امروز ديگر از پيشکسوتان اينعرصه به شمار مياد .

....... ماجرا برميگرده به يه روز غروب در تحريريه مجله روشنفکر .

 فرج ا... صبا این طور میگه ...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط زینب قوامی در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت


روزهايي كه هرگز باز نمي گردد !

غروب بود كه رسيديم و چشم هاي من در ميان قرمز و آبي آسمان ، به دنبال سبزترين مخلوق خدا مي گشت . منتظر بودم . عجيب بود كه در كنار  بي تابي دلم ، خاك مدينه ، آرام آرام ، آرامم كرد . ناگهان ديدمش ؛ چه زيبا بود ! مناره هاي باشكوه ، بر سينه ي آسمان ، نام محمد (ص) را مي نوشتند . گنبد خضرا به استقبال ما آمد .

مناره ها متواضعانه خوش آمد گفتند و اين همان زيبايي آفرينش است . هنگامي كه خود را در كنار شريف ترين دوست احديت ديدم ، احساس غرور كردم و ديگر هيچ مسلكي نمي توانست بودنم را لكه دار كند . الهي شكر !

هنوز درد دلم با حبيب ، تمام نشده بود كه پشت سرم احساس گم گشتگي غريبي كردم ؛ برگشتم ،‌ آري ، غربت بقيع بود . و سوزناكتر از آن ، بي نام و نشان بودن دختر در كنار پدر . چقدر دلم گرفت وقتي ديدم كوچكترين سنگها، تنها علامت رعنا ترين قامت هاي عالم بود . در گوشه ي قبرستان ، چشمم به ديوار سنگي افتاد كه تنها پناه چهار چراغ شبهاي بقيع بود .

آري ، من مسلمان ، مغرور از نزديكي به بي بي دو عالم ، سر به پنجره ها تكيه دادم ؛ اما پذيرفتم كه غرور در كنار غربت سخت است ، سخت !

و حالا چشم انتظار فرداهاي مسجد الحرامم . و واي كه چقدر وداع با مدينه سخت بود !

 مسجد الحرام ، خانه اي به وسعت نجابت بني هاشم ،                         

كعبه اي به صميميت باران " هل اتي " . خدايا لبيك ، اللهم لبيك !اينجا مكه است و به اين حرم ، حرم امن خدا  مي گويند واين بال هاي فوج در فوج ، نگهبانان اين سراي آسماني اند و اين من هزار خيال هزار آرزوي تنها ، چقدر به تنهايي كعبه شباهت دارم .

شايد  تو مرا نيز چون كعبه تنها ، به زمين امانت دادي ؛ تا در خلسه ي بي كسي خود ، دل در زمزم بشويم و جان در سعي بين صفا و مروه ، به هر شكل در آورم و روح در دايره طواف ، به پرواز در آورم؛ تا فقط به منتهاي عشق تو پيوند بخورم ... خدايا لبيك ! اللهم لبيك ! اينجا اگر باران است ، از چشم  سار چشم هاست . اگر آسمان ابري است ، به خاطر نامه هاي دل هزاران سياه و سفيد و هزاران مشرقي و مغربي است كه غمگينانه به خاطر تو ، تقديم مي شود . خدايا لبيك ! اللهم لبيك !

اينجا فقط من تو را مي جويم ، در فيروزه ترين لحظه هاي احرام ، خاطر توست كه به قلبم آرامش مي دهد .

در ارغواني ترين دل مويه ها ، لبيك هايم براي توست كه تكرار مي شوند و در آشوب اين ثانيه هاي گرم ، آيا پاسخم را مي دهي .

خدايا ! براي تو لبيك ... و به خاطر تو اللهم لبيك !

 اما براي من ... چه ؟

 


 

نوشته شده توسط زینب قوامی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 1:4 موضوع | لینک ثابت


فرهنگ کتاب خوانی

 

                             شما جزء کدوم دسته هستید؟

 


 

نوشته شده توسط زینب قوامی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت


هدف

 

بي صدا از خواب بيدار شد و بدون اينكه سرو صدايي بكنه به سمت آشپزخانه مي رود و زير كتري رو روشن مي كنه .

 و امروز روز مهمي هست اما اون خيلي آرام و هيچ استرسي نداره . نگرانه كه چرا استرس نداره براي اولين بار بود كه اين همه آرام بود . يك آرامش عجيبي داشت . تو اين افكار بود كه صداي پايي را از پشت سر شنيد . مادرش بود . تو چهره اش نگراني موج مي زد اما لبخند رو لبهاش نشسته بود لبخندش بهانه اي براي كتمان نگراني دروني اش بود .

 بدون هيچ صحبتي صبحانه را براش آماده مي كند و ياد روزهايي مي افتد كه براي رسيدن به هدفش از خيلي چيزها گذشت  تو اين يك سال خيلي زحمت كشيد و امروز دسترنج  يك سال بي خوابي هاش مشخص مي شد .

از زير قرآن ردش مي كنه و در دل براش دعا مي كنه .

وقتي از زير قرآن رد شد برگشت و به چهره ي نگران مادرش نگاه كرد . نگراني را مي شد از چشم هاش خوند ، لبخندي زد و با چشم هاش از مادر خواست كه براش دعا كنم ...

                  


 

نوشته شده توسط زینب قوامی در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 8:25 موضوع | لینک ثابت


بیماری اقتصادی یا گرانی ؟!

 

نميدونم چرا بعضيها اينهمه غر ميزنند که کرايه خونه ها گرون شده. شما بگيد...گرونيه؟!   

 

من که میگم میشه خونه خرید! حتی تو این گرونی .                                   

شما اگه میگید نه ! ادامه مطلب را ببینید ...                                     


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط زینب قوامی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 7:41 موضوع | لینک ثابت


سفرنامه كاشان

 

                                مسافر كاشان                                                                                                                                                      

 

سه شنبه وقتي وارد دانشكده شدم ديدم روي برد نوشته شده بود، "سفر كاشان " انجمن علمي پژوهشگري مي برد استاد فاضلي هم مي آمد .خيلي خوشحال شدم . بنابراين اول از همه . . . 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط زینب قوامی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 8:6 موضوع | لینک ثابت


   IMG_0044

 كلاس مردم شناسي دكتر فاضلي

 

با پايان ترم تحصيلي و همين طور با پايان كلاس مردم شناسي دكتر فاضلي تصميم گرفتم كه تجاربي كه اين كلاس برام داشت را بنويسم .

آخرين كلاس درس من تو اين چهار سال دانشجويي با كلاس دكتر فاضلي تموم شد، آخرين جلسه هم عكس هاي بچه ها را ديديم كلي هم خنديديم !


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط زینب قوامی در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 20:54 موضوع | لینک ثابت


فرهنگ استفاده از اسكناس

- فرهنگ استفاده از اسكناس

آيا شده تا به حال به اين موضوع فكر كنيد ؟

آيا تا به حال به نوشته هاي روي اسكناس ها توجه كرده ايد ؟

چند وقت پيش يك اسكناسي رو ديدم كه هيچ شباهتي به اسكناس نداشت و بي شباهت به دفتر خاطرات نبود ! خيلي برام جالب بود ، بنابراين تصميم گرفتم كه به بررسي نوشته هاي روي اسكناس ها و فرهنگ استفاده از آنها بپردازم .

اگر شما هم علاقمند شديد مي توانيد به ادامه مطلب رجوع كنيد ...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط زینب قوامی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 10:44 موضوع | لینک ثابت


اطلاع رسان های فرهنگی

متن زير براي كساني كه علاقه مند به انجام كار ميداني

 هستند مفيد مي باشد البته من پيشنهاد مي كنم

كه كل كتاب را بخوانيد .

 

خلاصه فصل سوم كتاب پژوهش فرهنگي : مردم نگاري در جوامع پيچيده

اطلاع رسان هاي فرهنگي


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط زینب قوامی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 7:43 موضوع | لینک ثابت


چکیده ای از کتاب خود سازی انقلابی استاد شریعتی

  چكيده اي از كتاب خود سازي انقلابي دكتر علي شريعتي 

 

اي آزادي، چه زندانها برايت كشيده ام ! و چه زندانها خواهم كشيد و چه شكنجه ها تحمل كرده ام و چه شكنجه ها تحمل خواهم كرد .اما خود را به استبداد نخواهم فروخت ، من پرورده ي آزاديم ، استادم علي است ، مرد بي بيم و بي ضعف و پر صبر ، و پيشوايم مصدق، مرد آزاد مردي كه هفتاد سال براي آزادي ناليد، مرا  هر چه كنند جز در هواي تو دم نخواهم زد ، اما من به دانستن از تو نيازمندم ، دريغ مكن بگو هر لحظه كجايي ،

چه مي كني؟ تا بدانم آن لحظه كجا باشم ، چه كنم ؟...

                                                    * * * * * * * * *

  به هر حال ه ره پيداست : "پليدي" ، "پاكي" و " پوچي"

اين سه راهي است كه پيش پاي هر انساني گشوده است ،و تو يك كلمه نامفهومي و وجودي بي ماهيتي و هيچي كه بر سر اين سه راه ايستاده اي . تا ايستاده اي ، هيچي، چون ايستاده اي ، هيچي. يكي را انتخاب مي كني ، به راه مي افتي ، و با انتخاب راه رفتن ات خودت را انتخاب مي كني ، معني مي شوي ، ماهيت وجودي ات معين مي شود ، چگونه بودنت شكل مي گيرد ، و اين چنين است كه ، آدمي كه با تولد " وجود " يافته است ، با انتخاب " ماهيت " مي يابد .


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط زینب قوامی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting